تبليغاتX
تمام نا تمام من با تو تمام می شود ...!!!







تمام نا تمام من با تو تمام می شود ...!!!

پاره ای ابرراچیدم ازعطش درپنجه ام میسوخت برای کویرآسمان روزی اگرباران بیاوریم،ریزش باران تماشائیست..

خداحافظ دریا..

 

دلم یهو تنگ شد. واسه اون لحظه‌ای که تو جاده، چشمم می‌افته به یه آبی بزرگ، اون ته‌ته ها، پشت دیوار ویلاها، دیوارهای کوتاه بیشتر زشت، بلوک‌ها و تبلیغ‌ها و دیوار نوشت‌های بی‌ذوق و بی‌انصاف، بعدش لبخند میاد، و تو دلم، به‌ش می‌گم سلام دریا.

واسه وقتی که می‌رسم به اولین ساحل، رو ماسه‌ها وای‌میستم، دستامو از هم باز می‌کنم، نفس می‌کشم بوی شور و تلخ‌شو، و بلندتر می‌گم، سلام دریا.

واسه وقتی داریم برمی‌گردیم، و من باز گردن می‌کشم، از پشت ساختمونا و دیوارا و بلوکا و دکه‌ها، نگاه می‌کنم اون همه آبی‌شو، که انگار بزرگی‌یه که همیشه هست، قرار نیست از دست بره، قرار نیست نباشه، قرار نیست ضربه بخوره از اون همه زشتی و نخاله و خرابی، که دوره‌ش کردن، که بریدی، که رفتی پیش‌ش، از دیدارش زنده شدی، و حالا وایساده تو قاب در، لبخند می‌زنه و بی‌حرف نگات می‌کنه، که داری آروم، تو دلت می‌گی..

خداحافظ دریا..

 

 

 

+ خط خطی های ذهن آیه |

ولادت امام رضا (ع) مبـــــارک..

 

 

مردی كه آســمان بــه زمین داده بود كو

در ســـجده‌اش شـــبانه غــزل می‌ســرود كو

مردی كه از مدینـه به این خاك پا گذاشت

روشـــن‌تـــر از ســتاره و خورشــید بـود كو

آن مرد ســبز پـوش، غزل نوش هشتمین

در  كوچــــه‌هــــا نـــماز، اقـــامه نـــمود كو

مردی كه بـــــا طنیـــــن لا الای خـــود

گرد و غبـــــار، از تــــن شــــهری زدود كو

دسـتی اشـاره كرد و خروشـید رود شهر

آن دســــــت و آن تلاطــــــم و امواج رود كو

یــك  مرد نیســت كه ضامن آهو شود چرا

نـــور الهـــدی، چـــراغ خــدا، مرد جــود كو

امشــب چگونــه وصـف كنـم ماهتـاب را

دعبــــل كه  آفتــــاب جهــــان را ســــتود كو

بـــا من بخـــوان ترانــه سرســبز بــاغ را

ای ســـــروناز نغـــــمه گل در ســـــجود كو

آنجاســت ســمت بــاور دل، بـاغ آسمان

مأمون كه روی بســــــتر زر می‌غنـــــود كو

بـا یـك بغل شكوفه و گل می‌رسد بهار

مردی كه بــــال چلچلــــه را می‌گشــــود كو

فـــردوس، امتــداد مســیر نـگاه اوسـت

ای ابرهـــــــای معجــــــزه، رود خلــــــود كو

بــاران! ببــار تــا هــمه ایــمان بیاوریـم

در آیــــه‌هـای چشـم تـــو ابـــر كبـــود كو

ایـن روزهای سبز كه میلاد این گل است

در رقص واژه‌ها، دف و نی، چنگ و عود كو

علی دولتیان

+ خط خطی های ذهن آیه |

وقتی از هیچ چیز حرف نمی زنیم- 15

 


می دانی گاهی هیچ حرفی هم برای گفتن نیست....

"چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد ، چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد . اگر هم وجود داشته باشد ، کسی معنای آن را درک نمی کند . اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی ... اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند، درک نخواهی کرد"

 

پ.ن:
کسی از تو می‌رود و بعد، تو دلت می‌خواهد از همه‌ی دنیا بروی….

 

+ خط خطی های ذهن آیه |

وقتی از عشق حرف می زنیم - 15

 

روزها وماه ها به عکس ها نگاه می کنی و حاضری هر قیمتی بپردازی برای این که یک بار، فقط یک بار دیگر آن لبخندها تکرار شوند. لبخندهایی که ابدی می نمودند و اکنون به نظر محال می رسند.
وقتی از عشق حرف می زنیم ، از لحظه های ساده ای حرف می زنیم که هرگز تصور نمی کردیم روزی این چنین عزیز شوندو گاه درد آور..........

+ خط خطی های ذهن آیه |

باشد که از خزانه‌ی غیبم دوا کنند!!

 

می‌دانی درد از کجاست؟

که نوشتن قرار است جای خیلی چیزها را پر کند.

قرار است تسکین باشد.

و نیست.

طفلک نمی‌تواند.

من گمان می‌کنم برای بزرگ‌ترین نویسنده‌ها هم هرگز نتوانسته، گمان می‌کنم از هر کدام‌شان بپرسید، در آن معدود لحظاتی که می‌شود آدم‌ها را فارغ از بار سنگین و سهمگین نگاه و امید و قضاوت‌ دیگران جُست، اعتراف می‌کنند که نوشتن، آن همه‌ی همه‌ی کلماتی که آن همه هم‌دردی و هم‌زبانی، آن همه اقبال همه‌ی جهان را برایشان به همراه داشته، نتوانسته جای آن لبخندی را پر کند که باید بوده و نبوده.

نتوانسته آن دستی باشد که آرام شانه‌ات را فشار می‌دهد، آن پلک‌هایی که روی هم گذاشته می‌شوند برای یک لحظه، آن نگاه شوخ غمخوار، آن سکوت هم‌داستان و نگران و حامی باشد.

اگر ازشان بپرسید، می‌گویند که "نوشتن، همین و تمام"، انتخاب‌شان نبوده، یا افتخارشان؛ چاره‌ای، گریزی جز این نداشته‌اند.

 

 

چندان که گفتم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان

یارب امان ده تا باز بیند

چشم محبان، روی حبیبان

ای منعم آخر بر خوان وصل‌ات

تا چند باشیم از بی‌نصیبان

 

چه اهمیتی دارد که بارها بی تو به سر نمی‌شود شجریان را گوش کرده باشی و این زمزمه‌ها را هیچ یادت نمانده باشد، مهم‌ا‌ش این است که دوباره پیداشان می‌کنی، این که میان این همه صدا و صدا و صدا، باید خووب گوش کنی تا بشنوی‌شان، بفهمی‌شان، و زمزمه کنی همراه کلمه‌های شاکی آقای شاعر، همراه آن "مسکین" و "غریب" و "محب" و "محبوب"، که آقای آوازه‌خوان این همه خوب‌شان می‌خواند...

 

پ.ن:

مرهم، درمان، مفاهیم کهن‌ای هستند.

وقتی این روزها طبیبان فقط مُسکن تجویز می‌کنند و باز، تسکین‌ای نیست.

 

+ خط خطی های ذهن آیه |

ما انسانهاهم واسه خودمون چقدر عجیب‌ وغریب ایم ها!!

 

زخم می‌خوریم، از آدم‌های کار و معاشرت‌های ناچار، از آدم‌های باید، از آدم‌های عزیز ِ نمی‌شود ازشان بُرید.

بعد فرار می‌کنیم. می‌خزیم توی غار، به لیسیدن زخم‌ها.  

عجیب بودنش کجاست؟ این که نشانی غار ما را همه‌ی آدم‌های کار و معاشرت، آدم‌های باید، آدم‌های عزیزِ نمی‌شود ازشان برید، دارند؛ به همان دلیل ساده که نمی‌شود ازشان برید.

اما آن‌ها که بایدی نیستند، یا اگر بایدی در داشتن‌شان داریم، یک‌سر از دوست داشتن است، از هوایی که اگر نباشند، نیست؛ نشانی از غار ما، خبری از حال ما ندارند.

از بس که نزدیک آن‌ها نقش بازی کردن را از یاد می‌بریم و می‌ترسیم از نشان دادن خود زخم‌خورده و رمیده‌مان. از بس که به آن‌ها می‌توانیم بگوییم نه و خیال‌مان راحت است که می‌فهمند و به دل نمی‌گیرند.

این می‌شود که از هر مرهمی و تسکینی، دوری می‌کنیم و هی خودمان را می‌گذاریم دم تیغ، از بس که "مجبور"یم.

...

حالا، اگر آدم زخم بردارد از آن‌که اگر نباشد هوایی برای نفس کشیدن هم نیست، نمی‌دانم حکم‌اش چیست.

آدم باید سر به بیابان بگذارد، شاید.

 

 

پ.ن:این نوشته بیش از همه با توجه به مشاهدات بالینی نگارنده در مواقع بحرانی٬ درباره‌ی خودش نوشته شده و هیچ ارزش دیگری، من‌جمله عبرت گرفتن در حملات بعدی بحران، ندارد!!

 

+ خط خطی های ذهن آیه |

مرگ پرنده...

 

0fb6ad630d54336bedd2662dc126e53c

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.

پرهایش را بزن…

خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .

 

+ خط خطی های ذهن آیه |

....

دیروز کودکی..

در امتداد کوچه های پر از بیکسی این شهر شلوغ...

دست تمنایی به سویم دراز کرد...

خالی تر از تمامی آرزوهای کودکانه...

دنیا عوض شده است....

کودکان به دنبال نان اند و ما به دنبال عشق!!!

 

پ.ن: واسه این پست خودتون یه اسم انتخاب کنید!!
+ خط خطی های ذهن آیه |

یادت باشد ، ماه پشت ابر ماندگار نیست...

 

  


می دانی
روزهای ابری و سیاه
ماندگار نیستند
باران که بیاید
همه چیز را میشوید و میبرد
باران که بیاید
ابرهای سیاه میروند
رنگین کمان میشود
و
طراوات باران میماند

یادت باشد
ماه پشت ابر ماندگار نیست..

 

پ.ن: نقاشی از  فرانسیس هَمِل ..

+ خط خطی های ذهن آیه |

خسته ام ! ولی خوب می دانم,دامنت برای گریه هایم زیادی خیسند!!!

 

زیبای خفته نیستم اما....

ناجی خوشبختی هایم مادری ست....

که هر روز.....

پیش از بیداری خورشید....

وقتی فرشتگان هم در آسمان خفته اند....

بوسه اش بر گونه ام می رقصد!!!       

+ خط خطی های ذهن آیه |