خداحافظ دریا..

دلم یهو تنگ شد. واسه اون لحظهای که تو جاده، چشمم میافته به یه آبی بزرگ، اون تهته ها، پشت دیوار ویلاها، دیوارهای کوتاه بیشتر زشت، بلوکها و تبلیغها و دیوار نوشتهای بیذوق و بیانصاف، بعدش لبخند میاد، و تو دلم، بهش میگم سلام دریا.
واسه وقتی که میرسم به اولین ساحل، رو ماسهها وایمیستم، دستامو از هم باز میکنم، نفس میکشم بوی شور و تلخشو، و بلندتر میگم، سلام دریا.
واسه وقتی داریم برمیگردیم، و من باز گردن میکشم، از پشت ساختمونا و دیوارا و بلوکا و دکهها، نگاه میکنم اون همه آبیشو، که انگار بزرگییه که همیشه هست، قرار نیست از دست بره، قرار نیست نباشه، قرار نیست ضربه بخوره از اون همه زشتی و نخاله و خرابی، که دورهش کردن، که بریدی، که رفتی پیشش، از دیدارش زنده شدی، و حالا وایساده تو قاب در، لبخند میزنه و بیحرف نگات میکنه، که داری آروم، تو دلت میگی..
خداحافظ دریا..





