!!!...تمام نا تمام من با تو تمام می شود
پاره ای ابرراچیدم ازعطش درپنجه ام میسوخت برای کویرآسمان روزی اگرباران بیاوریم،ریزش باران تماشائیست
کنار پنجره نشسته باشی، و عمرت به قدر آفتابهایی باشد که بیمن در اخترکات غروب کردهاند. گیرم نخل ِ مرداب باشی، گیرم ترکات کرده باشم، دور باشیم از هم... اما گلی هستی که در تمام عالم یگانهای، میشود برایت مُرد. آخر گل ِ منی... . . " کمکم دارد دستگیرم میشود، یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد... " گاهی از هیچ چیز حرف نمی زنیم. گاهی از هیچ چیز حرفی نداریم که بزنیم....!! یک روز دل گیر، صبح زود بیدار شوی از خواب. چای بگذاری. ظرف های چند روز مانده را بشویی. میوه و شیرینی بچینی روی میز. شمع و عود بیافروزی. چای بریزی. بنشینی کنار پنجره، رو به آسمان ابری ی آبستن ِ پائیز. چای بنوشی و با خودت فکر کنی، منتظر که باشم من؟ وقتی ندانی خودت هم که چه میخواهی، چگونه میشود عاشق شد؟ عاشق ماند؟ و از عشق سخن گفت؟ عشق یعنی دانستن... عشق یک کلمهی خوب است! عشق، شوق، مشتاق، اشتیاق... برای هر کدام اگر شاعر راست راسکی بودم شعر میگفتم: "گفتم ببينمت، مگرم درد اشتياق.." برای هر کدام اگر نوشتن بلد بودم یک عالم کلمه مینوشتم. حالا فقط بلدم بنویسم که دلم برای اشتیاق، و برای همهی خانوادهی سرسنگین و کمپیداش بدجوری تنگ است. دلم برای دیدن یه عشق ناب تنگ است. یعنی روی زمین از این عشقام هنوز وجود داره؟ پ.ن: میگه عشق یعنی هرگز به هیچ کس نگویی که "او" اول عاشق شد!! مگه فرقی ام میکنه؟ پ.ن۲:عکس از اینجاست. تجریش بوی برگ خیسخورده میداد، و هنوز نور بود، از غروب رفته و شب ِ در راه. ایستاده بودم منتظر ماشین. خیلی وقت بود که منتظر بودم و سرما داشت میآمد که کمکم جا کند توی دستها، توی دلم. خوبیش فقط سالار عقیلی بود که یه جور خیلی خوبی، مثل معلمی که هزار بار توی گوش شاگرد نااهلی بخواند، میخواند: هر ذره اگر خوش است، اگر محزون است، سرگشتهی خورشید خوش بیچون است... .... فکر کردم که گاهی خستگی تن لازم است تا تو خستگی جان را باور کنی. گاهی باید راهها بسته باشند، تا رفتن را، خیال رفتن را دست کم، رها کنی. گاهی، تو که بلد نیستی پرچم دستت بگیری که خستهای، یا نه، بلد نیستی که پرچم بودنات، توانستنات را نیمهافراشته کنی، و به آدمهایت بگویی که هی، من نیستم، من نمیتوانم این روزها؛ باید مثل پرچمدار تیرخورده، از اسب بیفتی. باید که بیمار شوی. و حیف که چهقدر تن دیر میشنود صدای جان را، یا شاید میشنود و ماییم که کفدستها را روی گوشها فشار میدهیم و هی میدویم، هی میدویم... ... فکر کردم که بسیار بدهکارم به این دنیا، به اندازهی تمام دیر جنبیدنها و نتوانستنها و نخواستنهایم؛ اما نداشتنهایم را، نبودنهایم را، ماندنهایم را طلب دارم ازش. فکر کردم که آدمهای رفته و کبوترهای پریدهام را، تو را، یک هجرت ناگریز و ناگزیر را، این همه غربت، و نه آرامگرفتن را، ازش طلبکارم. پ.ن: عکس بالا را خیلی، خیلی دوست دارم. آن باد و آن شهر آرام و آن گنبد فیروزهای. شاید هم که نقاشیست، چهمیدانم. مگر شهری مانده که گنبد فیروزهای و سفالهایی این همه سرخ داشته باشد، و زنی بتواند اینقدر آرام، زلف٬ دل٬ به باد بدهد؟ دلم یهو تنگ شد. واسه اون لحظهای که تو جاده، چشمم میافته به یه آبی بزرگ، اون تهته ها، پشت دیوار ویلاها، دیوارهای کوتاه بیشتر زشت، بلوکها و تبلیغها و دیوار نوشتهای بیذوق و بیانصاف، بعدش لبخند میاد، و تو دلم، بهش میگم سلام دریا. واسه وقتی که میرسم به اولین ساحل، رو ماسهها وایمیستم، دستامو از هم باز میکنم، نفس میکشم بوی شور و تلخشو، و بلندتر میگم، سلام دریا. واسه وقتی داریم برمیگردیم، و من باز گردن میکشم، از پشت ساختمونا و دیوارا و بلوکا و دکهها، نگاه میکنم اون همه آبیشو، که انگار بزرگییه که همیشه هست، قرار نیست از دست بره، قرار نیست نباشه، قرار نیست ضربه بخوره از اون همه زشتی و نخاله و خرابی، که دورهش کردن، که بریدی، که رفتی پیشش، از دیدارش زنده شدی، و حالا وایساده تو قاب در، لبخند میزنه و بیحرف نگات میکنه، که داری آروم، تو دلت میگی.. خداحافظ دریا.. مردی كه آســمان بــه زمین داده بود كو در ســـجدهاش شـــبانه غــزل میســرود كو مردی كه از مدینـه به این خاك پا گذاشت روشـــنتـــر از ســتاره و خورشــید بـود كو آن مرد ســبز پـوش، غزل نوش هشتمین در كوچــــههــــا نـــماز، اقـــامه نـــمود كو مردی كه بـــــا طنیـــــن لا الای خـــود گرد و غبـــــار، از تــــن شــــهری زدود كو دسـتی اشـاره كرد و خروشـید رود شهر آن دســــــت و آن تلاطــــــم و امواج رود كو یــك مرد نیســت كه ضامن آهو شود چرا نـــور الهـــدی، چـــراغ خــدا، مرد جــود كو امشــب چگونــه وصـف كنـم ماهتـاب را دعبــــل كه آفتــــاب جهــــان را ســــتود كو بـــا من بخـــوان ترانــه سرســبز بــاغ را ای ســـــروناز نغـــــمه گل در ســـــجود كو آنجاســت ســمت بــاور دل، بـاغ آسمان مأمون كه روی بســــــتر زر میغنـــــود كو بـا یـك بغل شكوفه و گل میرسد بهار مردی كه بــــال چلچلــــه را میگشــــود كو فـــردوس، امتــداد مســیر نـگاه اوسـت ای ابرهـــــــای معجــــــزه، رود خلــــــود كو بــاران! ببــار تــا هــمه ایــمان بیاوریـم در آیــــههـای چشـم تـــو ابـــر كبـــود كو ایـن روزهای سبز كه میلاد این گل است در رقص واژهها، دف و نی، چنگ و عود كو "چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد ، چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد . اگر هم وجود داشته باشد ، کسی معنای آن را درک نمی کند . اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی ... اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند، درک نخواهی کرد" پ.ن: روزها وماه ها به عکس ها نگاه می کنی و حاضری هر قیمتی بپردازی برای این که یک بار، فقط یک بار دیگر آن لبخندها تکرار شوند. لبخندهایی که ابدی می نمودند و اکنون به نظر محال می رسند. میدانی درد از کجاست؟ که نوشتن قرار است جای خیلی چیزها را پر کند. قرار است تسکین باشد. و نیست. طفلک نمیتواند. من گمان میکنم برای بزرگترین نویسندهها هم هرگز نتوانسته، گمان میکنم از هر کدامشان بپرسید، در آن معدود لحظاتی که میشود آدمها را فارغ از بار سنگین و سهمگین نگاه و امید و قضاوت دیگران جُست، اعتراف میکنند که نوشتن، آن همهی همهی کلماتی که آن همه همدردی و همزبانی، آن همه اقبال همهی جهان را برایشان به همراه داشته، نتوانسته جای آن لبخندی را پر کند که باید بوده و نبوده. نتوانسته آن دستی باشد که آرام شانهات را فشار میدهد، آن پلکهایی که روی هم گذاشته میشوند برای یک لحظه، آن نگاه شوخ غمخوار، آن سکوت همداستان و نگران و حامی باشد. اگر ازشان بپرسید، میگویند که "نوشتن، همین و تمام"، انتخابشان نبوده، یا افتخارشان؛ چارهای، گریزی جز این نداشتهاند.
چندان که گفتم غم با طبیبان درمان نکردند مسکین غریبان یارب امان ده تا باز بیند چشم محبان، روی حبیبان ای منعم آخر بر خوان وصلات تا چند باشیم از بینصیبان چه اهمیتی دارد که بارها بی تو به سر نمیشود شجریان را گوش کرده باشی و این زمزمهها را هیچ یادت نمانده باشد، مهماش این است که دوباره پیداشان میکنی، این که میان این همه صدا و صدا و صدا، باید خووب گوش کنی تا بشنویشان، بفهمیشان، و زمزمه کنی همراه کلمههای شاکی آقای شاعر، همراه آن "مسکین" و "غریب" و "محب" و "محبوب"، که آقای آوازهخوان این همه خوبشان میخواند... پ.ن: مرهم، درمان، مفاهیم کهنای هستند. وقتی این روزها طبیبان فقط مُسکن تجویز میکنند و باز، تسکینای نیست. زخم میخوریم، از آدمهای کار و معاشرتهای ناچار، از آدمهای باید، از آدمهای عزیز ِ نمیشود ازشان بُرید. بعد فرار میکنیم. میخزیم توی غار، به لیسیدن زخمها. عجیب بودنش کجاست؟ این که نشانی غار ما را همهی آدمهای کار و معاشرت، آدمهای باید، آدمهای عزیزِ نمیشود ازشان برید، دارند؛ به همان دلیل ساده که نمیشود ازشان برید. اما آنها که بایدی نیستند، یا اگر بایدی در داشتنشان داریم، یکسر از دوست داشتن است، از هوایی که اگر نباشند، نیست؛ نشانی از غار ما، خبری از حال ما ندارند. از بس که نزدیک آنها نقش بازی کردن را از یاد میبریم و میترسیم از نشان دادن خود زخمخورده و رمیدهمان. از بس که به آنها میتوانیم بگوییم نه و خیالمان راحت است که میفهمند و به دل نمیگیرند. این میشود که از هر مرهمی و تسکینی، دوری میکنیم و هی خودمان را میگذاریم دم تیغ، از بس که "مجبور"یم. ... حالا، اگر آدم زخم بردارد از آنکه اگر نباشد هوایی برای نفس کشیدن هم نیست، نمیدانم حکماش چیست. آدم باید سر به بیابان بگذارد، شاید. پ.ن:این نوشته بیش از همه با توجه به مشاهدات بالینی نگارنده در مواقع بحرانی٬ دربارهی خودش نوشته شده و هیچ ارزش دیگری، منجمله عبرت گرفتن در حملات بعدی بحران، ندارد!!
.
.
.
.
[نه عکس تزئینی است، نه گُلاش]
.
.![]()
و...![]()

![]()

![]()

![]()

علی دولتیان ![]()
می دانی گاهی هیچ حرفی هم برای گفتن نیست....
کسی از تو میرود و بعد، تو دلت میخواهد از همهی دنیا بروی….![]()
وقتی از عشق حرف می زنیم ، از لحظه های ساده ای حرف می زنیم که هرگز تصور نمی کردیم روزی این چنین عزیز شوندو گاه درد آور..........![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
